سلام عزیزم خوبی امروز یچیز جالب تو وسایل شخصیم دیدم خیلی خوشحال شدم از دیدنش میدونی
چی بودش؟ یدونه برگ درخت :روش تمام نوشتهای تو بودش یادته تو روی اون رو با خط خودت برام شعر
نوشته بودی این کارت خیلی قشنگ بودش هنوز که هنوزه دارمش توی پاکت نامه گذاشته بودم اما
راستش رو بخوای فراموش کرده بودم کجا گذاشتمش اما امروز با دیدنش خیلی خوشحال شدم چون
اون روزهای قشنگ دوباره برام زنده شد. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



چرا بعضی وقتها ادم دلش اینجوری می گیره.
گاهی وقتها دلم بدجوری از دستت میگیره اما هیچ وقت از من نپرسیدی چرا ؟ ............
میدونی چیه الان داشتم به پارسال عید فکر میکردم که چطوری من رو تنها گذاشتی و رفتی یادته شب
عید چطور تنها موندم چقدر دلم گرفته بود دوست داشتم همش گریه کنم اما بخاطر خانوادم نمیتونستم
نمیخواستم عید اونها رو هم خراب کنم اما تو خیلی راحت بهم گفتی کار داشتی و نتونستی برگردی
یادته :کاش من هم به راحتی تو میتونستم حرفهای دلم رو بهت بگم اما متاسفانه نمیتونم 
سلام.تا حالا دلت تنگ شده انقدر که از فرط دلتنگي نتوني گريه کني؟ و وقتي که دلت مي خواد گريه کني مدام چشمهات رو بمالي ودريغ از يه قطره اشک...يا از دلتنگي بميري وتا
اشک بخواد سرازير بشه يکي باشه که تو نتوني در حضورش گريه کني.يا انقدر خدا خدا کني که بارون بباره و تو بي چتر مسيري رو که هر روز ميرفتي طي کني تا کسي ندوني اشک يا
بارون.يا مدام دل دل کني تا شب از راه برسه وکسي اشکها تو نبينه. الان من که تا به ذهنم دلتنگي تو خطور ميکنه دلتنگ ميشم و از فرط بد بختي نميتونم گريه کنم.خوش به حالت که
يکي هست که دلتنگه دلتنگي هات بشه و مدام از خودش بيشتر نگران توست.خوش به حالت که کسي نيست که کسي نيست تا دلتنگه دلتنگي هاش بشي تا مجبورت کنه زير بارون
مسيري رو گريون بري اون هم بي چتر تا اونهايي که اومدند از بارون سهم دلتنگي هاشونو بگيرن نفهمند که تو گريه ميکني ان هم براي دلتنگي هاي ديگري يا اينکه مجبور بشي دعا
کني زودتر هوا تاريک بشه تا در گوشه اي خلوت بي صدا بگريي ودلتنگي هاي کس ديگري رو زار بزني.
خوش به حالت.حالا مي پرسي اين بار براي چي؟به خاطر اين که از دلتنگي هاي کس ديگه اي نميشنوي.يا اصلا براي خودت دلتنگي رو انقدر کوچيک کردي که نتونه تو رو مشغول
خودش کنه که از باران و شب و ماه و ابرو پرسه هاي مدام در مسيري که هر روز ميري باخبر باشي تنها خودت هستي وخودت.اما من تا به دلتنگي هاي تو ميرسم از همه چيز غافل
ميشم حتي خودم.شايد باور نکني اما هميشه يه راه واسه پرسه زدنم هست ويه مسير که يا باراني يک روز ونشونم ميده يا تاريکي شبي که از دلتنگي هاي تو پرم.تو که حالا مطمئنا
دلت تنگ نشده تو که راه هاي زيادي رو بلد نيستي تا از دلتنگي ديگرون سراغ بگيري.اما من مدام دلتنگ توام و مدام گريان تو ومدام از اين روز باروني به تاريکي شب فکر ميکنم.حالا
که دلتنگم...
سلام خوبی امرزو تو رفتی شمال من حسابی دلگم گرفته دوست دارم بشینم با صدای بلند گریه کنم
تا یکم سبک بشم چون که بازم تنها شدم و معلوم
نیست کی برگردی میدونی چیه همیشه یسوالی تو ذهنم برای خودم پیش میاد و
اونم اینه که زمانی که من هم میرم مسافرت تو واقعا احساس من رو داری یعنی
اینکه مثل من دل تنگ میشی؟
تا این زمان هیچ وقت به جواب سوال نرسیدم شاید مقصر خودم باشم که هیچ وقت
نپرسیدم اما من به قدر تمام دنیا به بزرگی دریا دوست دارم.